خیلی خستم از نظر روحی. هیچ کس نیست راحت حرف بزنم باهاش درد و دل کنم. خنده کنم. گریه کنم. آخرین باری که با مامان بحثم شد گفتم من حرف میزنم تو چرا بهت بر میخوره راجع به خودم دارم میگم. گفت من خوشم نمیاد از حرفات. ساکت باش. دقت کردم فکر کنم بقیه هم همینطوری فقط روشون نمیشه بگن. البته نسترن جوری میپره وسط حرفام که کاملا متوجه میشم داره بهم میگه خفه شو.
دوست ندارم دیگه حس ف بزنم.
دوست ندارم دیگه توی اجتماع باشم.
دوست ندارم دیگه باشم.
برچسب:
نویسنده: سینا زارعینیا